تبليغاتX
دختر خاک

دختر خاک

دل نوشته های دختر غرغرو

ای کسی که

نوازشت دستانت آرام بخش ترین مسکن دنیاست

لالایی هات بهترین آوازیست که من از کودکی تا به حال شنیده ام

نگاه مهربانت رو نمیتوان با هیچ نگاهی مقایسه کرد

طنین صدایت آرامش عجیبی در من بوجود میاورد

دل نگرانی هات چقدر زیبا دوست داشتن را به تصویر می کشند

مادر،مادر...

حتي تكرار واژه مادر به من آرامشي وصف نشدني ميدهد

اي دوست داشتني ترين موجود دنيا، دوستت دارم...

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت توسط دختر خاک|

خیلی دلم میخواد مغرور و کینه ای باشم و بدجنس!!! دلم میخواد محل بعضی ها نگذارم ولی نمیدونم چرا زود همه رو می بخشم اخه دختر چرا اینجوری هستی تو!!! دلم میخواد دنیا رو به هم بزنم و شلوغ بازی در بیارم . دلم میخواد چشای هیز مردا کور بشه. دلم میخواد موهام رو از ته بزنم بشم مثل دختر داییم که به خاطر شیمی درمانی مو نداره .دلم میخواد بستی قیفی تو پارک لیس بزنم بی پروا از نگاه خیره دیگران...دلم میخواد بلند بلند بخندم هر جایی که باشه بیخیال از چشم غره بقیه و دیونه ست گفتنا شون...دلم میخواد مثل بچه گیام با داداشم بادبادک درست کنیم با کاغذ رنگی و سریش!!! و نخ بلندی که بادبادک یه نقطه میشد تو آسمون...دلم میخواد از تمام درختای ده بالا برم و از اونجا همه چی رو کوچک ببینم و دیگه ترس کثیف و پاره شدن لباسم رو نداشته باشم دلم میخواد پاچه هام رو بالا بزنم و توی استخر کم عمق ده راه برم هیچی بیشتر از راه رفتن توی آب سرد منو آروم نمیکنه دلم میخواد مث بابام تند تند از کوه بالا برم ( الان که بابا راهنمایی میکنن پام رو چه جوری بزارم رو سنگا که سر نخورم). دلم میخواد از هر خواستگاری که خوشم نیومد سریع بلند شم از اتاق بیام بیرون و مجبور نباشم نگاه سنگین رو تا مدتی احساس کنم. دلم میخواد هیچ ترسی تو وجودم نباشه .دلم میخواد جیغ بکشم.دلم میخواد بخندم دلم میخواد محکم مامانم رو بغل کنم.دلم میخواد تو تاب بشینم و بلند بلند بخونم: تاب تاب عباسی خدا منو ندازی.دلم میخواد خدا رو بوسه بارون کنم و دستش رو فشار بدم.

دلم اینا رو الان میخواد همین الان الان...

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت توسط دختر خاک|

چند روز تعطیلی رو به ده رفتیم .حال و هوای روستا رو دوست دارم با اون هوای تمیزش!! اونجا یه سد خاکی هم هست که هیچ وقت پر از آب نمیشد و بیشتر مواقع خشک بود ولی در روزای اخیر به خاطر بارش بارون پر آب شده ولي خوشحالي مردم ديري نپاييد چون سد ترك خورد و هر لحظه امكان خراب شدنش هست و ممكنه ده قشنگ ما رو آب ببره. ياد پطرس بخير كاش بود و انگشت كوچولوش رو تو سوراخ سد ميكرد. مسئولين محترم تنها كاري كه كردن چند تا ماشين خاك نرم خالي كردن روي سد!!!  بابام ميگن خاك نرم فايده اي نداره.مردم شبا با ترس ميخوابيدن و صبح زود به سد سرميزدن. ده ما باغاي پر از ميوه نداره. گاو عمو حسين ده ما شير ده نيست. ولي من اونجا رو دوست دارم مردمش رو سادگي شون رو... و صداقتشون رو تحسين ميكنم...

من تازه فهميدم چقدر به ده دلبستگي دارم ....    

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت توسط دختر خاک|

دیروز بعد از مدتها یه بارون خوب اومد اینقدر تند بود که ذوق زده شده بودم آخه شما که غریبه نیستین ما کویریها بارون ندیده هستیم.امروز که میخواستم بیام سرکار هوا عالی بود و بارون همه جا رو شسته بود ! بوی بارون ادم رو مست میکرد. یاد دوران دبستان و شعر باز باران افتادم . با همون حس شادابی بچگی شروع به خوندن کردم...


باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
از لب باد وزنده

داستان هاي نهاني
رازهاي زندگاني
برق چون شمشير بران
پاره می‌کرد ابرها را
تُندر ديوانه غران
مُشت می‌زد ابرها را

جنگل از باد گريزان
چرخ‌ها می‌زد چو دريا
دانه‌های گرد باران
پهن می‌گشتند هر جا


سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا 

بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا...

یادش بخیر...

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت توسط دختر خاک|

زمستان ، دل من از تو كمي سردتر است

پاييز ، رخ من از تو كمي زردتر است

تابستان ، تن من از تو كمي گرمتر است

و

بهار ، با همه ي گرمي و سردي و زردي تنم

                                                   روح من، روح من

                                                                       از تو كمي سبز تر است...

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت توسط دختر خاک|

من هميشه واسه اينكه برم سفر غر ميزنم تا بابام رو راضي كنم خواهرام چيزي نميگن ولي تا باباجون جواب مثبت ميدن زودتر از من آماده شدن!!! مث اينكه عادت كردن... بابام ميگفتن چون همه مسافرا دارن برميگردن جاده ها شلوغه، مگه من ول كن بودم!!! شهر كاشان رو انتخاب كرديم . تقريبا چهار ساعت بيشتر با يزد فاصله نداره...شب حركت كرديم متاسفانه بارون هم ميباريد به نائين كه رسيديم تصميم بر اين شد شب رو اونجا بمونيم. اتاق گرفتيم و خوابيديم كه صبح به راهمون ادامه بديم . بيدار كه شديم كنجكاوي واسه اينكه شهر رو ببينيم مجابمون كرد كه انسان عاقل نقد رو نميده نسيه رو بگيره...خلاصه به بقعه مصلي رفتيم بقعه و باغ محل دفن سادات و عرفاي نايين بود و در ادامه بازار قديمي نايين كه متاسفانه خالي از كسبه بود ولي بافت قديمي و خيلي جالبي رو داشت و مسجد جامع كه شاهكار بي نظيري در معماري بود رو ديديم و به موزه مردم شناسي هم رفتيم و از اونجا هم به نارنج قعله رفتيم كه تقريبا ويران شده بود. شهر نايين زيبا بود و خيلي خوش گذشت.ظهر به كاشان رفتيم و اولين كاري كه كرديم اتاق گرفتيم چون از بس پياده روي كرده بوديم ناي رفتن نداشتيم تا عصر استراحت كرديم و بعد من و خواهرام به بازار رفتيم برخلاف تصور من كاشان چيز خاصي واسه خريد نداشت فقط گلاب و كلوچه...از اونجايي كه بازار رفتن خانم ها ساعتها طول ميكشه وقتي به هتل برگشتيم كه با پدر گرام به جاهاي ديدني بريم گفتن ساعت نه هستش و ديگه دير وقته...به پارك رفتيم و هواي خورديم ولي چون هوا سرد بود زود برگشتيم و خوابيديم به اميد اينكه فردا به جاهاي ديدني بريم...روز سيزده فرودين بود اولين جاي كه رفتيم خانه عباسيان بود خيلي خيلي زيبا بود واقعا قديما كجا زندگي ميكردن و الان ما چه جاهايي زندگي ميكنيم!!! اتاق تابستانه و بهاره و زمستانه شون جدا بود سه تا حياط داشتن خونه سه طبقه بود...يه تپه هاي سيلك رفتيم با ناباوري ديديم ميراث فرهنگي فعال اصفهان، روز سيزدهم تمام جاهايي كه زير نظرش بوده رو تعطيل كرده حمام فين هم...خيلي تو ذوقمون خورد و خيلي مسافرا اومده بودن كه با در بسته مواجه شدن!!!! به مشهد اردهال رفتيم  قبر سهراب رو زيارت كنيم اونجا چهار تا امامزاده بود كه سهراب در صحن يكي آرميده بود ولي حتي يه نشون هم قبرش نداشت كه پيداش كنيم و پرسان پرسان به قبرش رسيديم( واقعا اين شاعر بزرگ نبايد حداقل يه حصار سنگي دور قبرش باشه).

خلاصه سفر خوبي بود. سفر هميشه پر از لحظه هاي ناب هست و در سفر من هميشه در حال هستم و از زندگي لذت ميبرم شايد براي همين كه عاشق سفرم...

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت توسط دختر خاک|

نیم ساعتی از سال تحویل گذشته بود که موبایلم زنگ خورد همکارم بود پیش خودم گفتم: چه با معرفت اولین نفری که سال نو رو بهم تبریک میگه!!! با خوشحالی جواب دادم. سلام سال نو مبارک...صدای خفه ای به گوش می رسید کلمات گنگ و نامفهوم بودند دوباره پرسیدم چی؟ ایندفعه بلندتر گفت آقای ... فوت کرده امروز بیا مراسم خاکسپاری! باور نمیشد صاحب کارم مرده باشه. من ده سالی میشد که پیششون کار میکردم . مث یه پدر مهربان و دلسوز با من رفتار میکردن و همیشه مشوق من در زندگیم بودند هنوز هم رفتنشون باورم نشده. مصداق واقعی اندیشه نیک...گفتار نیک...کردارنیک بودند. حرفهایی از این پیر خردمند که هیچ وقت یادم نمیره و در زندگیم کار بستم و همیشه ملکه ذهنم باقی می مونه.

اول: همه کارها رو با نام خدا آغاز کن( در هر صفحه از فروش اول به نام خدا می نوشتند)

دوم:از کاری که آشنایی نداری نترس! کار ناآشنا مث یه در آهنی میمونه ولی وقتی واردش شی مث پنبه هستش

 

روحش شاد...    

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت توسط دختر خاک|

لحظه لحظه داریم به سال جدید نزدیک میشیم این اخرین پست من تو سال ۹۰ هستش. این سال با تمام خوبیهاش داره نفسای آخر رو میکشه. خدای مهربون زندگی رو تو این سال بهم هدیه کرد و فرصت داد زندگی کنم، دوست داشته باشم و ثانيه ثانيه رو نفس بكشم و خوشحال باشم... اي خداي بزرگ از تو درخواست ميكنم  روزهاي صلح و آرامش رو واسه همه جهانيان به ارمغان بياري سالي باشه كه اشك مظلوم ريخته نشه...خدا ازت ميخوام همه ي مريضا رو شفابدي كه هيچ كس درد نكشه...معبودم ظهور امام زمان شيعه...سوشیانس زرتشت...مسیحا مسیحی ....موعود یهود رو برسان که جهان برای  حضورش لحظه شماری میکند. ای مهربان دوستانم رو بهت می سپارم که بهترینها رو بهشون هدیه کنی. پرودگارا قلبم رو مملو از ایمان کن که به هیچ کس به جز تو تکیه نکنم...به خاطر همه چيز ازت ممنونم!!! حادثه هاي كه لطفت رو درك كردم و اتفاقهاي بسياري هم هست بدون اينكه من بفهم تو از من دور ميكني!!!! تو خیلی مهربونی...  

رسیدن سال جدید رو به همه دوستان گلم تبریک میگم و هیچ وقت مهربانی هاتون رو فراموش نمیکنم...

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت توسط دختر خاک|

دیروز خواهرم یه پیامک برام فرستاد که بزرگترین تجربه زندگیت چیه؟ بزرگترین تجربه زندگی من این هستش: مهربانی مهربانی و باز هم  مهربانی!!! واقعا معجزه ای باور نکردنی هست باور کنید...

منم این پیامک رو واسه دوستام فرستادم جوابای جالبی برام میومد که همشون درسی برای زندگی بهتر بودن!!! تصمیم گرفتم از شما هم سوال کنم دوست عزیز: اگه خواستی بزرگترین تجربه زندگیت رو بهم بگی چی میگی؟ 

منتظر جوابت هستم....

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت توسط دختر خاک|

وقتی تو خیابون و بازار غلغله ي آدما رو میبینم که واسه خرید اومدن، پیر و جوان و بچه ها که با چه شادی و وسواسی خودشون رو واسه سال جدید آماده میکنن به وجد میام و انرژي مثبتي ازشون ميگيرم!!و اين شعر فريدون مشيري رو زير لب زمزمه ميكنم...

 

باز کن پنجره ها را،که نسیم

روز میلاد اقاقیها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه،کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

******

همه چلچله ها برگشتند


وطراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

******

باز کن پنجره ها را،ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

******

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

******

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

******

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت توسط دختر خاک|


آخرين مطالب
» مادر...
» دلم میخواد...
» ده ما...
» باز باران...
» حال من...
» سفری دوست داشتنی...
» روحش شاد...
» سال جدید...
» بزرگترین تجربه...
» بهار داره مياد...
Design By : Pars Skin